قربانی (داستان کوتاه)

نویسنده تحلیل روز جمعه , 18 نوامبر , 2016   تحلیل فرهنگی   بدون نظر

منصوره ناصرچیان /
وارد زیر زمین شدم، هر چه به دنبال کلید برق گشتم، آن را پیدا نکردم. کور مال کور مال دستم را به دیوار کشیدم تا از پله‌ها پایین بیایم. همین که خواستم چراغ‌قوه را از جیبم بیرون بیاورم، صدای رعد و برق مرا سرِ جایم میخکوب کرد و تمام فضای دخمه‌ی تاریک و مخوف، روشن شد.
با روشن شدن زیر زمین متوجه پله‌های جلوی پایم شدم و چراغ‌قوه را روشن کردم، لکه‌های خونی که رویِ زمین دَلَمه بسته بود، نظرم را جلب کرد. ترس غریبی تمام وجودم را گرفت. رَدِّ لکه‌ی خون را گرفتم تا به پشتِ خِرت و پرت‌های داخلِ زیر زمین رسیدم، دیشب که برای برداشتنِ آب‌غوره آمده بودم، از این لکه‌ها خبری نبود.
حالا دو دِل بودم که وسایل را جابجا کنم یا نه؟
بالاخره دل را به دریا زدم و سخت مشغول جابجا کردنِ خِرت و پِرت‌ها شدم، در این هنگام نوری که داخل یکی از جعبه‌ها به چشم می‌خورد، نظرم را جلب کرد.
چراغ‌قوه را به طرف آن نقطه گرفتم، ناگهان دو نقطه نورانی را دیدم که در حالِ حرکتند و تا آمدم به خودم بِجنبم هیکل پشمالویِ گربه‌ای سیاه را روی شانه‌ام احساس کردم و به زحمت او را از خودم دور کردم.
وای! نمی‌دانم چرا در این شبِ اسرار‌آمیز، زیرزمین مثلِ خانه ارواح شده بود. از همه طرف صدایِ تَرَق و توروقِ تخته پاره یا صدایِ شکستنِ شیشه به گوش می‌خورد.
دستم به جعبه‌ای خورد که گربه سیاه در آن بود و یک توده‌ی کُرک مانند به دستم چسبید، از ترس داشتم غالب تُهی می‌کردم. فوری چراغ‌قوه را به آن نزدیک کردم، چشمم به یک گربه کوچولو افتاد. آن را سر جایش گذاشتم، مثلِ جِغجِغه صدا کرد. حالا مثل کلافِ سر در گُم برای پیدا کردن لکه خون دورِ خود می‌گشتم.
همین‌طور که نور چراغ قوه را به اطراف و اَکنافِ زیرزمین می‌انداختم، باطریش تمام شد و ظلمت همه جا را فرا گرفت.  آن قدر ایستادم تا چشمانم به تاریکی عادت کرد و توانستم جلوی پایم را ببینم. تا یک قدم بر می‌داشتم، صدای تَرَق و توروق بلند می‌شد. با هر زحمتی خود را بالای پله رساندم. دوباره رعد و برق شروع شد و تمام زیر زمین را روشن کرد. در آن لحظه نگاهی گذرا به فضای دور و بَرَم انداختم. همه چیز در هم و بَر هم شده بود.
دوباره  به یادِ لکه خون افتادم و با خود گفتم که به هر قیمتی شده باید از موضوع سر در بیاورم. همی‌نطور که در افکارم غوطه‌وَر بودم، دَربِ زیر زمین ناله‌ای کرد و بسته شد.  هر چقدر فشار آوردم که دَرب را باز کنم، نشُد که نَشُد. سپس شروع کردم با مُشت کوبیدن به دَرب، ولی چون خانه قدیمی بود و فاصله‌ی زیرزمین تا اتاقی که بچه‌ها در آن جمع بودند، نسبتا زیاد بود،  این که صدایِ ضربه‌هایِ دَرب را بشنوند، احتمال ضعیفی داشت.
کور مال کور مال از پله ها پایین آمدم تا جای کلیدِ برق را پیدا کنم، همین‌طور که دستم را به دیوار می‌کشیدم، یک مارمولک نسبتا چاق و چِله از روی دستم به سرعتِ برق پرید. گربه سیاه مثل اینکه به دنبالِ شکار می‌گشت، فوری به تعقیبِ مارمولک پرداخت و گاهی خودش را به پایم می‌زد و صداهای عجیب و غریبی از خود در می‌آورد.
خلاصه بعد از این که دیوارها را بررسی کردم، کلیدِ چراغ برق را پیدا کردم و دکمه را زدم ولی متاسفانه برق رفته بود. در آن تاریکی، چراغ قوه را از جیبم درآوردم و باطریها را جابجا کردم تا بالاخره روشن شد. برق هم قدم رنجه کرد و هم زمان با روشن شدنِ چراغ‌قوه همه‌جا مثل روز روشن شد. به وضوح لکه‌های خون را که به دیوار پاشیده بود، می‌شد دید.
تعجب کردم که چرا افرادِ ساکنِ خانه از این موضوع بی‌اطلاع مانده‌اند. در یکی از دالان‌هایی که به انتهای زیر زمین خَتم می‌شد، لکه‌های خونِ بیشتری به چشم می‌خورد. در یک گوشه، پارچه‌ی سفیدی روی چیزی کشیده شده که لکه‌ها ی خون روی آن نیمه‌خشک بود.  قدرت این که پارچه را بردارم از من سَلب شده بود. چراغ‌قوه را به طرفش گرفتم. ناگهان گربه سیاه را دیدم که تکه‌ای گوشتِ خون‌آلود به دهان گرفته و با چالاکی از جلوی چشم من دور شد.
تصور این که گربه، گوشت آدمی را به دهان گرفته باشد، تمام بدنم را به لرزه انداخت. هراسان به سمتِ دَربِ زیرزمین رفتم  و به هر زحمتی بود آن را باز کردم و با صدایِ بند داد کشیدم: بیایید!
یکی‌یکی پنجره‌ی اتاق‌هایِ دور حیاط باز شد و از هر پنجره یک یا چند سر بیرون آمد. هَهمه‌ای بود، نمی‌توانستم صداها را خوب تشخیص بدهم. با صدایِ رسایی که پُر از وحشت بود، گفتم: با شماها کاری ندارم، با خانه‌ی خودمان کار دارم .
مادر شتابان خودش را به من رساند و گفت: چه خبره؟ یک ساعتی می‌شود که آمدی زیرزمین، حالا هم که دادو هَوار راه انداختی!
گفتم: هیچ می‌دانی که در زیرزمین کسی کشته شده؟
مادر اول اخم‌هایش در هم رفت و بعد زَد زیر خنده!
گفت: یادم رفت به تو بگویم امروز عصر که مدرسه بودی، گوسفندِ نذری کشتیم. چون همسایه‌ها غُرغُر می‌کردند، مجبور شدیم آن را به زیرزمین بیاوریم و وقت نشد که اینجا را تمیز کنم. پوست و آشغال‌ها را در جعبه انتهای دالان گذاشته‌ام.
بعد از شنیدنِ این حرف‌ها مثلِ یخ وا رفتم و تمامِ ماجراهای کارآگاهی که بعد از خواندنِ کتابِ ترسناکِ قرضی از دوستم در ذهنم نقش بسته بود، نقشِ بر آب شد.
نوشته شده در سال ۱۳۷۷ از مجموعه داستان‌هایِ کوتاهِ تخیلی که چاپ نشد. . .
Advertisements

Author: mansourehn

I am freelancer and I was radio producer for five years. I produced 110 radio shows both in English and Persian at CHSR FM from 2010-2015. I have been writing for the think tank of "Tahlil Rooz" daily analysis of news located at the U.S mostly in Persian. I write satire, poetry and news analysis mostly about Iran.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s