روایتی از یک سفر در بازسازیِ رویاهای جنگ

نویسنده تحلیل روز دوشنبه , 2 می , 2016   تحلیل فرهنگی   بدون نظر

منصوره ناصرچیان /

خاطرات آدم را سوار بر بال‌هایش می‌کند و با گذشته‌ی خود آشتی می‌دهد. زمانی که دانشگاه تهران بودم اواسط دهه ۷۰ علاقه‌ی زیادی به اردوهای دانشجویی داشتم که هم می‌شد با دوستان خوابگاهی بیشتر ارتباط دوستانه در قالب سفر برقرار کرد و هم شهرهای جدید را از نزدیک دید، منتها سفرها بسیار ما را محدود می‌کرد چون برگزارکنندگان آنها، بسیجِ دانشجویی بود و دایم می‌بایست برنامه‌های خشک و مذهبی آنها را بدون چون و چرا اجرا می‌کردیم.

 جالبی سفرها این بود که ما دانشجویان هیچ اجازه نداشتیم با دانشجویان مرد، ارتباط کلامی داشته باشیم در حالی‌که به اصطلاح خواهران و برادران بسیج دانشگاه دایم با هم تا دیروقت در تماس بودند و ما شاهد مراودت‌های نزدیک آنها بودیم ولی این‌گونه ارتباطات برای ما ممنوع بود و البته ما از نسلی بودیم که ممنوعیت عادت شده بود برای‌مان چون در اوان کودکی هل داده شدیم به سمت انقلاب و جنگ و قوانین محدود کننده! ما را تا توانستند از جنس مخالف دور نگه داشتند تا روابط صحیح انسانی را یاد نگیریم و نسلِ بعدی ما دچار افراطی ناسالم‌تر از افراط جدایی زنان از مردان شد؛ افراطی در به بن‌بست اخلاقی کشیده شدن یک جامعه انقلاب اسلامی‌زده. جستارِ زیر مربوط می‌شود به آن روزهای تاریکِ دهه دوم انقلاب، اوج شستشوهای مغزی اردو به مناطق جنگی.

 رایحه‌ی بهاری تمام فضا را آکنده بود، اما برودت زمستان هنوز به قوت خود باقی بود، ساعت ۴ بعدازظهر روز چهارشنبه ۱۴ اتوبوس از خوابگاه امیرآباد، کوی دانشگاه به مقصد مناطق جنگی به راه افتادند. اتوبوس‌ها مثل کاروان به دنبال هم شروع به حرکت کردند. خیابان امیرآباد را پشت سر گذاشتیم و میله‌های سبز خوابگاه در جلوی چشمانم دورتر و دورتر می‌شد.

 به سمت قزوین در حرکت بودیم و هوا کم کم تاریک می‌شد. اولین ایستگاه، اتوبوس‌ها برای نماز مغرب و عشا توقف کردند و ما به حسینیه‌ای بزرگ در قزوین وارد شدیم و بعداز این‌که صف طولانی دستشویی را پشت سر گذاشتیم به اجبار همگی برای نماز به حسینیه رفتیم.

اردوهای ترتیب داده شده از طرف بسیج دانشجویی، نماز روی شاخش بود و به سختی می‌شد عذر و بهانه‌ای آورد و بستگی به میزان هدف برگزار کنندگان اردو از به وجود آوردن فضای غم‌انگیز، ما را به مراسم نوحه‌خوانی، دعای کمیل یا سخنرانی‌های گریه‌آور می‌بردند تا لبخندمان را محو کنند و تبدیل به نیروهایی منفعل شویم.

 بعد از این‌که بوهای نامطبوع جوراب‌های نشسته و عرق کرده خوب فضای ریه‌مان را آکنده کرد، نوبت شام رسید. از آن کتلت‌های دسته‌دار که همیشه برای سفرهای این‌چنینی آماده می‌کردند، باز هم جای شکرش باقی که در این بیابان برهوت، همان کتلت‌ها را هم دادند که باید به زور و ضربت نوشابه، کانادا درای آنها را فرو می‌دادیم.

بعد از خوردن شام لذیذ! باید سوار اتوبوس می‌شدیم. هوای بیرون سرد بود و سریع سوار بر اسب بادپای تی بی تی شدیم و آماده برای فریضه‌ی خواب، آنهم چه خوابی که استخوان‌های آدم آش‌و‌لاش می‌شد. آن‌قدر گردنم از سمت پنجره به سمت بغل‌دستی‌ام کج شد تا دم‌دم‌های صبح.

 گاه‌گاهی چشمانم را باز می‌کردم و جاده‌ی تاریک و بی‌انتها را نگاه می‌کردم و نگاهی به راننده که مبادا خوابش بِبّرَد. اتوبوس‌های دیگر هم مثل واگن‌های از هم جدا شده قطار تلو‌تلو‌خوران و آرام جلوی اتوبوس ما در حرکت بودند.

 پنجشنبه؛ بعداز این‌که چشم باز کردم، کرمانشاه بودیم و راننده اتوبوس ما دربدر به دنبال مسجد می‌گرداند اما با درهای یسته مواجه می‌شد و بعد از یک‌ساعت گشتن، عاقبت مسجدی را یافت که دربش باز بود و به آنجا رفتیم. سپس سوار اتوبوس شده و راننده کلافه دو ساعت تمام شهر را به دنبال اتوبوس‌های دیگر می‌گشت و بعد از این‌که آنها را نیافت، به راه خود ادامه داد.

(بی‌نظمی و ناهماهنگی یکی از شاخصه های برگزارکنندگان اردوهای دانشجویی بود)

 حالا بشنوید از صبحانه مفصل و جانانه‌ای که به ما دادند! نزدیکی‌های ساعت ۸ صبح بود که یک عدد نان به همراه چند مغز گردوی کهنه به ما دادند تا به سّق بکشیم. خوردن غذا در اتوبوس مثل کار اجباری در سکوت بود. هر جا بیابان برهوتی بود پیاده می‌شدیم و کمی هواخوری می‌کردیم و دوباره به راه ادامه می‌دادیم.

تصمیم گرفتم به اتوبوس شماره ۱۳ پیش لیلا، هم اتاقیم بروم چون در اتوبوس شماره۱۲ خیلی غریب بودم. لیلا دختر کم‌حرفی بود که رشته مدیریت می‌خواند ولی هم‌صحبت خوب و مهربانی بود. به شهر مهران رسیدیم، شهری ویرانه از جنگ که کمی آن را بازسازی کرده بودند ولی کاملا می‌شد کشمکش نیروهای عراقی برای گرفتن شهر و حماسه‌ی سربازان ایرانی برای بازپس‌گیری شهر را در هوای آن حس کرد.

 ویرانه‌های جنگ قلب آدم را می‌فشرد. ما را به امام‌زاده حسن بردند که به علت قطع آب، وضوی اجباری یک‌ساعت طول کشید و بعد برای نماز و غذا وارد امام‌زاده شدیم. غذا عبارت بود از دو برگه کالباس به همراه چند حلقه خیارشور و چند قطعه کلم که باز هم باید به ضرب نوشابه آن را می‌بلیعدیم.

 در این شهر کلی آمدن‌مان را خیرمقدم گفته بودند و به در و دیوار زده بودند. از کربلای ۱ می‌رفتیم کربلاهای دیگر را زیارت کنیم. دوباره زدیم به چاکِ جاده و به قلاویزان، مرز ایران و عراق رسیدیم که می‌شد صحنه‌های جنگ را در ذهن مجسم کرد.

 دیدن عراق از آن فاصله کوتاه، انواع حس‌های عجیب را در من و احتمالا دیگران منتقل می‌کرد و پیش خود فکر می‌کردم آیا عراق دشمن ما بود که چنین ویرانه ای به جا گذاشت؟ یا رهبران ما تا «فتح کربلا» می‌خواستند ایران را به ویرانه‌ای تبدیل کنند؟ هر چه بود جواب این سوال‌ها را با حجم زیاد شستشوی مغزی از دبستان تا دانشگاه نمی‌دانستم.

باید سال‌ها از آن اردو می‌گذشت تا جواب سوال‌ها را یکی یکی، هزاران کیلومتر دورتر از مرز عراق و ایران به دنبالش بگردم. چند جیپ از نیروهای ارتشی، اتوبوس‌های ما را همراهی می‌کردند تا مناطق جنگی را به ما نشان بدهند.

بازگویی صحنه‌های جنگ توسط بسیج دانشگاه آن‌طور که می‌خواستند جنگ‌طلبان رژیم ایران را مظلوم‌نمایی کنند و انگشت اتهام را تنها به سوی صدام دراز کنند، خون را در رگ‌ها می‌جوشاند و حس دشمنیِ یک‌طرفه با عراق را در دانشجویانی جوان و بی‌تجربه عمیق می‌کرد.

 به ما چفیه‌هایی دادند که رزمندگان هنگام جنگ به دوش می‌انداختند و با این‌کار می‌خواستند ما را در فضایی غم‌بار جنگی معلق نگه دارند. در ارتفاعات قلاویزان مقادیر زیادی پوکه فشنگ بود که چند تا از آنها را در جیب مانتوی گّل و گشادم ریختم به رسم یادگاری از ۸ سال جنگ خانمان برانداز!

در اتوبوس‌ها، نوحه پشت نوحه بود که توسط «برادران» بسیجی خوانده می‌شد و ما می‌رفتیم تا اوج غمی ناشناخته، ظاهرا تنها «محارم» در اتوبوس خانم‌ها، به جز راننده، برادران بسیج دانشگاه بود که آزادانه به اتوبوس خانم‌ها رفت و آمد می‌کردند.

آن شب تا ساعت دو و نیم نصف شب طول کشید تا به قرارگاه شهیدآباد دزفول برسیم و به پایگاه گُردان زینب رفتیم. محل خواب ما خانم‌ها جایی مثل دخمه، بود که پتوهای سربازی را به عنوان تشک روی زمین پهن کردیم تا جا برای خواب محفوظ باشد.

 تصور این‌که این‌قدر نزدیک بهم باید می‌خوابیدیم، سخت بود. جای سوزن انداختن نبود. برای شام که دیگر سحری شده بود به حسینیه‌ی پادگان رفتیم و چیزی شبیه چلو مرغ با چشمان نیم بسته خوردیم. ساعت ۳:۳۰ یا ۴ صبح بود که مثل ساردین کنار هم خوابیدیم و تا می‌رفت که خواب‌مان بگیرد خانم‌های خوابزده از روی پاهای‌مان مثل پُل عبور می‌کردند.

شاید هدف‌شان این بود که ما لحظه‌ای خود را در میدان جنگ واقعی حس کنیم و آنهایی که هشت سال با محدودترین امکانات در دخمه‌هایی به نام سنگر جنگیدند را کمی دَرک کنیم و شاید هدفی جز پراکندن غم و سختی نداشتند، کسی چه می‌داند.

 جمعه؛ صبح ساعت ۷ بیدار شدیم و کنار سد دِز که به صورت رودخانه‌ای از پشت قرارگاه می‌گذشت، رفتیم و بعد نوبت صبحانه می‌شد که آن‌هم تکلیفش مثل نهار و شام روشن بود.

 در ظرف یکبار مصرف، تکه‌ای نان، پنیر و گردو روی پاهای‌مان می‌گذاشتیم و در سکوت مشغول خوردن می‌شدیم. نمی‌دانم چرا با هم اتوبوسی‌ها حرفی برای گفتن نداشتیم. البته جو، غم‌بار بود و گُله به گُله بسیج دانشجویی گوشهای‌شان تیز بود برای خبرچینی. در اردوهای دانشجویی آن‌قدر فاصله‌ی خانم‌ها و آقایان زیاد بود که مثل رویایی دست‌نیافتنی برای هم بودیم و این‌که چرا خودِ بسیجِ دانشجویی این فاصله بین‌شان نبود طوری که ما را به افراد منفعل خشمگین تبدیل می‌کرد.

نسل ما با نگاه کردن به کسی که خوش‌مان می‌آمد راضی بودیم و خیلی زود یاد گرفتیم که زیاد به احساسات خود توجه نکنیم، درست مثل دوره‌ی نوجوانی که احساسات را چنان پنهان کردیم که مبادا برچسب «جِلف» به یقه‌ی لباس‌مان بچسبد.

 ما نسل ترس بودیم، ترس از به جهنم رفتن برای ابراز عشق! تعداد معدود خانم‌های هم‌نسلی ما که با شجاعت می‌توانستند به احساسات خود پاسخ‌گو باشند، جز افرادی بودند که با فرد مورد علاقه خود در دانشکده دوست می‌شدند و ازدواج می‌کردند و ما مثل کُره مریخی‌ها به آنها نگاه می‌کردیم. همه‌اش نگرانِ «گناه کردن» آنها بودیم. نسلِ ما با فیلم «توبه‌ی نصوح» بزرگ شد تا تنها به ترس فکر کند. ترسی که تصور انقلابی دیگر را در ما نا متصور کند.

 با حرکت اتوبوس به سمت دزفول و رد شدن از دشت‌های پهناور سبزی‌کاری و صیفی‌جات به هفت کیلومتری اندیمشک رسیدیم؛ پادگان دوکوهه که لشکر ۲۷ رسول‌الله از آن استفاده می‌کرد. بعد از مراسم پر سوز و گداز نوحه‌خوانی و نماز که ما را به سکوتی غم‌بار و انفعال‌آمیز می‌کشید به خانه‌هایی رفتیم که در آن صدها جان‌باخته، یادگارهایی روی دیوار نوشته بودند. نویسندگان یادگاری‌های تلخ، مردانی بودند که پدر، همسر، برادر و فامیل تک تک ما می‌توانستند باشند.

آنها دیوار را به شهادت تاریخی هولناک گرفتند. احساساتی پر تناقض در ما شکل می‌گرفت. انگار ما را آورده بودند که به ما یادآوری زجر تاریخی کنند و بگویند حالا روزهای خوب‌تان هست، لذت ببرید! در این اردوی چند روزه به مناطق مختلف رفتیم، با نوحه، نوحه‌گران اشک ریختیم تا غم‌باد نگیریم از این‌همه جور و جفا! انگار دزد لبخندها ، لبخند ملتی را دزدید و نوستالژی و غمی تاریخی را جای آن گذاشت.

شلمچه، سرزمین لاله‌های بی‌کفن دشتی به وسعت یک سرزمین پر از مناطق مین‌گذاری شده و شعبه‌ای از رود فرات که از آنجا می‌گذشت و نوحه‌خوانانی که دایم ما را به دشت کربلا می‌بردند غافل از اینکه هر تکه از این خاک را خونین کردند تا ما بسیار بگرییم و کم بخندیم. ملتی افسرده توانی برای خیزش نخواهد داشت و دزد لبخندها می‌خواست ما را تا سر حد دل‌مردگی به پیش بَرَد.

 اردوی مناطق جنگی به پایان رسید ولی جنگ بر علیه دزدان لبخند هم‌چنان باقی‌ست. هم‌نسلی‌های من و نسل بعد و قبل از من به دنبال لبخند گمشده‌مان هستیم. صدها هزارنفر، ناجوانمردانه با غمی بسیار رفتند و ما مانده‌ایم با مسولیتی سنگین، برگرداندن لبخند به مردمانی بی‌لبخند!

Advertisements

Author: mansourehn

I am freelancer and I was radio producer for five years. I produced 110 radio shows both in English and Persian at CHSR FM from 2010-2015. I have been writing for the think tank of "Tahlil Rooz" daily analysis of news located at the U.S mostly in Persian. I write satire, poetry and news analysis mostly about Iran.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s