افزایشِ بی‌‌سوادی در مقابل هزینه‌های نهضتِ سوادآموزی

نویسنده تحلیل روز چهار شنبه , 27 جولای , 2016   تحلیل اجتماعی   بدون نظر

منصوره ناصرچیان /
نهضتِ سوادآموزی یک‌سال پس از انقلاب اسلامی با فرمان بنیانگذرش تاسیس شد. محسن قرائتی تا شش سال پیش رئیس نهضت سوادآموزی برای سه دهه متوالی بود. مرد مُعَممی با افکار واپس‌گرایانه و زن ستیز که از سال ۱۳۵۸ با برنامه‌ی «درسهایی از قرآن» پایه‌ی ثابت و دائمی صدا و سیما برای ترویج پروپاگاندای جمهوری اسلامی بوده است. بودجه‌ی نهضت سوادآموزی، بودجه‌ای مستقل از آموزش و پرورش می‌باشد که تنها در سال جاری ۲۸۱ میلیارد تومان در نظر گرفته شده است.
حال باید دید با این همه بودجه که در چهار دهه اخیر صرف شده، آیا درصد بی‌سوادی در سطح کشور تغییر چشم‌گیری داشته است؟  طبق آمار جهانی، ایران با رقم  ۸۶٫۸ درصد با سواد در مقام نود و هشتمین کشور از لحاظ بی‌سوادی می‌باشد. با آمارهای غیر استاندارد در ایران در تمام زمینه‌ها بازگو کردن درصد دقیق بی‌سوادی مثل بقیه‌ی عرصه‌ها، کار دشواری می‌باشد؛ هر چند که حدود ۹ میلیون بی‌سواد و بالای ۱۱ میلیون کم سواد طبق گفته‌ی معاون آموزش و پرورش به ثبت رسیده است. البته همین آمار کم سوادان را می‌توان  تقریبا بی‌سواد قلمداد کرد چون از ابتدایی‌ترین مهارت‌ها بی‌بهره‌اند. یعنی تقریبا یک چهارم جمیعت ایران یا اصلا خواندن و نوشتن نمی‌دانند یا بسیار کم می‌توانند بخوانند و بنویسند.
با این مقدمه بهتر دیدم که پلی بزنم بر روی تجربه شخصی خود در دهه‌ی هفتاد به عنوان آموزشیار نهضت سوادآموزی و گوشه‌ای از نا کارآمدی‌های این ارگان دولتی  را بدون پیش‌داوری بازگو کنم. این ارگان که هدفش صرفا پایین نشان دادن آمار  بی‌سوادی در سطح استانداردهای جهانی می‌باشد با بریز و بپاش‌هایی که به عنوان دوره‌ی آموزشی و عقیدتی برای آموزشیاران و دوره‌های ترفیعی برای افراد رده بالاتر برگزار می‌کرده، عملا  نتوانسته  که بی‌سوادی را ریشه‌کن کند.
تازه چند سالی از جنگ خانمان‌سوز گذشته بود و نه تنها بهبودی در مناطق محروم رخ نداده بود که برخی از روستاها در سراسر کشور از ساده‌ترین امکانات برخوردار نبودند. مناطق محروم  استان فارس دست کمی از مناطق محروم  استان‌های  جنگ زده نداشت.
 جوان وسرشار از شوق به کار کردن و دانشگاه رفتن بودم. آگهی روزنامه برای استخدام به عنوان معلم نهضت یا آموزشیار نظرم را جلب کرد. در این آگهی به دوره‌ی آموزشی  اشاره شده بود و همچنین کسانی که دوسال مداوم در روستاهای محروم خدمت کرده باشند، چیزی حدود یک تا پنج درصد سهمیه دانشگاه دولتی به آنها اختصاص می‌یافت. درصد سهمیه آنقدر کم بود که حتی نمی‌شد روی آن حساب کرد. تنها با یک نفر آشنا بودم که بعد از دو سال خدمت در مناطق محروم و پشتکار فراوان در رشته‌ی مامایی دانشگاه شیراز قبول شده بود. با وجود این همه سهمیه‌های جورواجور،  احتمال قبولی در رشته‌ی مورد نظر با این سهمیه ناچیز کار راحتی نبود.
 نیروی جوانی و عطش یاد گرفتن و تجربه زندگی مستقل مرابه این کار تشویق می کرد. بعد از مصاحبه های رقت انگیزِ رساله ای و برخورد با افراد واپس گرای گزینشی می دانستم که باید برای پذیرفتن این شغل چادر به سر کنم. دوره آموزشی هر ناحیه جدا گانه بود. اکثر خانمها و آقایان بسیار جوان و تازه دیپلم گرفته بودند و این شغل را یا پلی به معلمی در آموزش و پرورش یا گذر برای دانشگاه یا در مورد آقایان فرار از سربازی در نظر می گرفتند. هر کدام هدفی داشتیم. دوره آموزشی شامل آموزش کتابهای مخصوص نهضت سواد آموزی به دوره مقدماتی، تکمیلی، پایانی و دوره پنجم بزرگسال تقسیم می شد. به همراه دوره های آموزشی برا ی دوره های عقیدتی و امتحان از آن دوره ها دعوت می شدیم با بریز و بپاشهای فراوان ؛شیرینی، بستنی، پالوده و بسته های رایگان بیش از حد نیازِ کتاب، دفتر، قلم، خودکار برای دانش آموزان و تمام وسایل از تخته سیاه، گچ، موکت و چراغ زنبوری برای کلاسهایمان.
از همان اوایل با وجودی که اولین کلاس را در دبستانی نزدیکِ منزل‌مان برای عصرها به من پیشنهاد دادند، در جستجوی پیدا کردن روستایی بودم که صبح‌ها به آنجا بروم. روستای گچی بسیار محروم و با کمترین امکاناتی را پیدا کردم که با سرویس معلم‌های آن روستا صبح می‌رفتم و عصر برای کلاس شهر بر می‌گشتم.
برای تشکیل کلاس نهضت باید هر آموزشیار خود به دنبال پیدا کردن شاگرد می‌رفت و زمان مشخصی وقت برای این کار بود. در طی چهار دوره‌ی شش ماهه که شش کلاس تشکیل دادم  از سخت‌ترین قسمت کار آموزشیاری، پیدا کردن بزرگ‌سالانی بود که در درجه‌ی اول شرم‌شان می‌شد که بگویند بیسواد هستند. بسیاری از آنها هم گذراندن چندین دوره کلاس‌های مقدماتی را کتمان می‌کردند. بسیاری از آنها که سن بالای ۴۰ سال داشتند، اقرار می‌کردند که به کلاس‌های «اَکابرِ» دوره‌ی شاه رفته‌اند ولی بعد از گذشت سالیان دراز، چیز زیادی یادشان نمی‌آید.
چون دوره‌ی آموزشی آموزشیاران بسیار فشرده بود و به جای تمرکز روی آموزش علمی، بیشتر درگیر جنبه‌های عقیدتی بودند،  زیاد روی دوره‌های کوتاه مدت آموزشی نمی‌شد حساب کرد. دائم ما را برای جلسات سخنرانی‌های عقیدتی دعوت می‌کردند و همیشه سور و سات آذوقه‌ای فراهم بود.
چهار روستایی که خدمت کردم، انگار آخرین نقطه‌ی دنیا بودند، ساده‌ترین امکانات در آنها به چشم نمی‌خورد. یک سال در شهرستان خرامه از توابع استان فارس به دو روستای بسیار محروم رفتم. یکی از روستاها، شام‌آباد نام داشت، آب و برق نداشتند و یک مدرسه‌ی بسیار کوچک و ابتدایی برای کودکان بود و کلاس من یک اتاق مخروبه بود.
شاگردان علاقه و احترام شدیدی برای معلم‌شان داشتند. با لباس‌های رنگارنگ و شاد عشایری در کلاس‌ها حاضر می‌شدند. اکثر شاگردانم و دیگر آموزشیاران محتوای کتاب را متوجه  نمی‌شدند و آنهایی که متوجه می‌شدند خورده سوادی از قبل داشتند. انگار با این همه بودجه ما را می‌فرستادند تا آماری به آمار بیفزاییم و نشان دهیم چند نوآموز باز نوآموز شده‌اند. خود نهضت سوادآموزی هم می‌دانست که هم جذب نو آموزان بسیار دشوارست و هم حضور دائم‌شان در کلاس هر چند فشرده و کمتر از شش ماه بود و هم موفقیت‌شان برای سواد آموزی.
بازرس‌ها به صورت فرمالیته از کلاس‌های‌مان بازدید می‌کردند و ما می‌بایستی آمار قبول‌شدگان را بالا می‌بردیم و این کار شبیه معجزه بود چون از اول تا آخر کلاس اکثر شاگردان حضور دائم نداشتند و به خاطر فقر و مشغله‌های زیاد، سواد آخرین چیزی بود که به آن فکر می‌کردند. باید نو آموزان را با هرگونه تشویقی به جلسه امتحان می‌کشاندیم و امتحان دادن نو آموزان خود یک داستانی جداگانه بود. اکثر نو آموزانی که چندین‌بار در دوره‌ی مقدماتی که معادل کلاس اول بود، شرکت کرده بودند، باز امتحان برای‌شان غولی بی‌شاخ و دُم بود.
ما آموزشیاران که با حقوق ناچیز (فیش حقوقی اکثرمان ۲۰۰۰ تومان بود.) و سختی‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کردیم، اگر کل نو آموزان‌مان نمره قبولی نمی‌آوردند تمام زحمات‌مان به باد می‌رفت. بسیاری از نو آموزانی که بارها و بارها اسم‌شان در سال‌های مختلف در لیست نو آموز بوده، به زحمت نمره‌ی قبولی می‌گرفتند ولی واقعا حتی روخوانی ساده‌ی کتاب برای‌شان، امری دشوار بود. دوره‌ی تکمیلی‌ها که دیگر باید می‌توانستند کتاب‌های دوره‌ی مقدماتی را بخوانند از این امر مستثنی نبودند. آنها باید قرآن‌خوانی را هم یاد می‌گرفتند. تنها یکی از نو آموزان بود که توانست قرآن‌خوانی را یاد بگیرد. او خانم جوانی بود که مدرک کلاس پنجم روزانه را داشت ولی همیشه داوطلب برای نشستن در کلاس‌های نهضت بود.
یعنی نهضت سوادآموزی از ریشه همه اصولش بر مبنای تظاهر کردن به ریشه‌کنی بی‌سوادی با خرج‌های هنگفت بود ولی نه آموزش به آموزشیاران کافی بود و نه پنهان‌کاری بعضی شاگردان مشخص می‌کرد که آنها از قبل سواد دارند مگر با آنها صمیمی می‌شدی و از خودشان می‌شنیدی، و نه به زور نمره قبولی آوردن نو آموزان می‌توانست آمار درستی برای با سوادی آنها باشد.
دو دهه از تجربه من به عنوان آموزشیار می‌گذرد ولی تغییر خاصی در همان آمار متظاهرانه‌ی جمهوری اسلامی نیز به وجود نیامده است. حالا کارشان به جایی رسیده که اگر نو آموزی قبولی بیآورد ۱۴۰٫۰۰۰ تومان از طریق آموزش و پرورش به حساب آموزشیار می‌ریزند. یعنی آموزشیار باید دست به هر شگردی بزند که نو آموزان کهنه‌کار قبول شوند تا جمهوری اسلامی بتواند ادعا کند که حدود ۴۰ سال است در حال ریشه‌کنیِ بی‌سوادی می‌باشد.
Advertisements

Author: mansourehn

I am freelancer and I was radio producer for five years. I produced 110 radio shows both in English and Persian at CHSR FM from 2010-2015. I have been writing for the think tank of "Tahlil Rooz" daily analysis of news located at the U.S mostly in Persian. I write satire, poetry and news analysis mostly about Iran.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s