From Kabul to Tehran, fear of deporation

نویسنده تحلیل روز شنبه , 4 فوریه , 2017   تحلیل اجتماعی   بدون نظر

منصوره ناصرچیان /

از کابل تا تهران، در هراسِ تبعید

درست سال اولی بود که به کانادا مهاجرت کرده بودم، انگار همین دیروز بود، تابستان نسبتا گرمی بود و تصور زمستانِ سرد و طولانی برایم عجیب می‌نمود. فکر می‌کردم که نیازی به فراگیری زبان انگلیسی ندارم چون لیسانس ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران داشتم. ولی اشتباه می‌کردم چون زبان‌آموزی حاصل یک عمر تجربه و ممارست است.

برای اینکه بتوانم جامعه جدید را بهتر بشناسم و زبان گفتاری و شنیداریم را تقویت کنم و همچنین مشارکت اجتماعی از همان سال اول داشته باشم، تصمیم گرفتم که برای کار داوطلبانه به انجمن فرهنگی شهر بپیوندم و به من پیشنهاد شد که معلم خصوصی برای یک مادرِ مجردِ افغانستانی بشوم و برای خانواده‌های پناهندهه‌ی افغان، نقشِ مترجم را بازی کنم. برایم عجیب بود که چقدر اطلاعاتم نسبت به کشور همسایه‌مان؛ افغانستان ضعیف بود و حتی نمی‌دانستم که تعداد زیادی از آنها به فارسیِ دَری صحبت می‌کنند که بسیار نزدیک به زبان فارسی ما ایرانیان است.

می‌دانستم که در ایران به این عزیزانِ پناه آورده به کشورمان ظلم بسیاری می‌شود ولی متاسفانه از نزدیک با هیچ کدام‌شان آشنا نشده بودم. در انجمن فرهنگیِ شهر متوجه شدم که به چه راحتی می‌توانم با پناهندگانِ کشورِ افغانستان صحبت کنم و آنها هم می‌توانند مشکلات‌شان را با من در میان بگذارند تا آنها را به مسولینِ انجمن منتقل کنم.

خانمی که به او درسِ خصوصی می‌دادم، چند بار مرا به خانه‌اش دعوت کرد، یکبار برایم غذای خوشمزه‌ای درست کرد و برای اولین بار لوله کباب و مرصع پلو را تجربه کردم، بسیار لذیذ بود. او زنی مهربان و خجالتی بود که با تنها پسرش بعد از سال‌ها زندگی در ایران به کانادا مهاجرت کرده بود. یکبار از او پرسیدم که شما در ایران چه مشکلاتی داشتید؟ ایشان با همه مظلومیت و خجالتی بودنش بیان کرد از اینکه پسر با استعدادش به دبیرستان نمی‌توانست برود و مجبور بود در نانوایی کار کند، خیلی زجر می‌کشید.

همان پسر به محض ورود به کانادا وارد دبیرستان شد و انجمن فرهنگیِ شهر از بابتِ باهوش بودنِ او بارها تمجیدش کرده بود. و مورد دیگری را که ذکر کرد مثلِ پُتکی بر سَرَم خورد گفت: که روزی در اتوبوسِ بینِ شهری نشسته بود که خانمی با نامهربانی به او پرخاش کرده بود که چرا به کشورِ خود بَر نمی‌گردد؟ و او جواب داده بود که چرا در کشوری به این بزرگی، برای ما جا کَم است؟ جملهٔ او باعث شد به عمقِ مشکلِ تبعیض‌نژادی در ایران آگاه‌تر شوم و از اینکه در کانادا نسبت به لهجه‌ی انگلیسی، نژاد، مذهب یا رنگِ پوستم چنین برخوردی با من نمی‌شَوَد؛ شُکرگذار باشم.

به مدتِ شش سال در انجمنِ فرهنگیِ شهر با پناهندگان و مهاجران زیادی آشنا شدم و به دلیلِ مشغله‌های زیادم در دانشگاه و زندگیِ خصوصی از انجمن، هم برای کارهایِ داوطلبانه و هم به عنوانِ عضوِ هییت مدیره کناره گرفتم ولی این باعث نشد که کمک به دیگران را کنار بگذارم. شاید همین تجربه‌ی کار با پناهندگان در انجمنِ شهر به طورِ ناخودآگاه مرا به سمت کمک به پناهجویان در دنیایِ مجازی راند. کارِ داوطلبانه‌ای که شاید زخم‌هایی به من وارد کرده باشد ولی به عنوانِ یک انسان یک پله مرا به انسانیت نزدیک‌تر کرده باشد و همیشه این جمله‌ی سعدی در گوشم طنین می‌اندازد: توکَز محنتِ دیگران بی غمی، نشاید که نامَت نَهند آدمی

 

Advertisements

Author: mansourehn

I am freelancer and I was radio producer for five years. I produced 110 radio shows both in English and Persian at CHSR FM from 2010-2015. I have been writing for the think tank of "Tahlil Rooz" daily analysis of news located at the U.S mostly in Persian. I write satire, poetry and news analysis mostly about Iran.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s