بهار آمد تو هم با او بیامیز

نویسنده تحلیل روز چهار شنبه , 22 مارس , 2017   تحلیل فرهنگی   بدون نظر

منصوره ناصرچیان /

انگار همین دیروز بود که پای سفره هفت سین، کنار تلویزیونِ مبله‌ی «شاوب لورنس» در کنار اعضایِ خانواده منتظر شنیدنِ سُرنایِ نوروزی بودم. شور و شوقِ گرفتنِ عیدیِ دهه‌ی شصت که اِسکناسِ بیست تومانی با طرحِ مسجد جامع بود، با هیجانِ هرگونه عیدی گرفتن سال‌های بعد با اسکناس‌های دُرُشتِ طرح خمینی کاملا متفاوت بود.

دنیایِ کودکانه علیرغمِ انقلاب و جنگ هنوز معصومانه بود و اسکناسِ تا نشده‌ی بیست تومانی و برقِ چشمانم هنگام دریافتِ آن از دست‌هایِ مهربانِ آقا جان بیشتر به یک رویای بهاریِ دوردست شبیه بود. پیراهنِ گلدار با رنگ‌هایِ شاد از خانه‌ی مادرِ محمد تازه به دستم رسیده بود، همان جایی که مانتوهای سورمه‌ای مدرسه را هم می‌دوخت ولی لباسِ شادِ عید کجا و یونیفرمِ بی‌قواره و ملال‌آورِ مدرسه کجا؟ عطرِ سبزی پلو و ماهیِ حلوایِ جنوب از آشپزخانه به طورِ وسوسه کننده‌ای مَشام را نوازش می‌داد.

بچه گربه‌های یتیم که مادرشان در اثر حادثه رانندگی از بین رفته بود، در حیاط، دورِ حوض با آشغالِ ماهی حسابی مشغول بودند. جنگ و انقلاب مثل تمامِ بلایای آسمانی و زمینی جزیی از زندگی‌مان شده بود و برای ما بچه‌ها که کم‌کم در اثر شستشویِ مغزیِ مدارس، چیز زیادی غیر از وضعیتِ اخیر بیاد نداشتیم، عید همچنان زیبایی‌های خودش را حفظ کرده بود.

به اصطلاح، بزرگانِ انقلاب بعد از سُرنایِ نوروزی، پیام‌های خود را از تلویزیون برای مردم، بدونِ هیچ نوشته‌ای می‌خواندند. ما بچه‌ها چیزِ زیادی سر در نمی‌آوردیم از آن پیام‌هایِ نوروزی، ظاهرا اکثر بزرگترها هم واردِ عمق کلمات نمی‌شدند چون در هیجانِ کاذبِ انقلاب و جنگ غوطه ور بودند. خیلی از آنها عکسِ خمینی را در ماه دیده بودند، پس سخنرانی‌های او را هم حجت می‌دانستند. از جمله پیام‌های نوروزیِ خمینی در دهه‌ی شصت چنین بود: «من از خدای تبارک و تعالی در این سال نو عظمت اسلام، عظمت مسلمین، عظمت ملت شریف اسلام را خواهان هستم.»

انگار چیزی به نامِ ایران، زیرِ غبارِ انقلابِ اسلامی محو شده بود. تلویزیونِ آن زمان دو کانال بیشتر نداشت و بَرفَک بخش بزرگی از جایِ خالی برنامه‌ها را پُر می‌کرد. ماهواره متداول نشده بود و دستگاه ویدیو در بعضی خانه‌ها بود ولی با ترس و لرزی از گزارشِ همسایه‌ها برایِ مصادره‌ی آن وجود داشت، دوستان اگر فیلم ویدیویی یا نوار کاسِتِ آهنگِ خواننده‌هایِ لُس آنجلس را داشتند، آن را موقعِ دید و بازدیدهایِ عید در هفت پستو قایم می‌کردند.

انقلاب، سرآغازی برای جاسوس بازی بود، حتی بین نزدیک‌ترین افراد اعتماد کم کم داشت از بین می‌رفت. زمانی که تلویزیون مختصر و غیرِ مفید بود، اقرار گیری‌هایِ تلویزیونی، ترسِ عجیبی در دِلَم می‌انداخت. هنوز مادری که پسر خودش را جلوی دوربینِ تلویزیون لو می‌داد و تقاضای اعدام برایش می‌کرد، مثل یک کابوس آزارم می‌دهد. اینها جزیی از زندگیِ من و میلیون‌ها کودک، نوجوان و بزرگسالِ دهه‌ی شصت بود.

عید اما با دید و بازدیدهایِ اجباری و نیمه اجباری، هیجانِ خاص خود را داشت. آجیل، میوه و شیرینی به وفور برای پذیرایی بود در اکثر خانه‌ها و شوقِ پوشیدنِ لباس‌هایِ رنگارنگِ عید و دریافتِ عیدی از دوستان و آشنایان به خصوص از مهربان‌ترین دوست قدیمی خانوادگی؛ مادرِ محمد شوق خاص خود را داشت. هروقت برای بازدیدِ مادرِ محمد به خانه‌شان می‌رفتیم، مرا تا چند روز پیش خود نگه می‌داشت. بچه‌هایش بزرگ شده بودند و رفته بودند و من هم دوست داشتم خیاطی‌اش را تماشا کنم و او برای عروسکم لباس می‌دوخت و روی رنگینک‌ها با دارچین درخت خرما می‌کشید و من غرق در هنرهایش می‌شدم. او یک انباری بزرگ داشت که پر از کتاب‌های ممنوعه بود و بهترین فرصت برای من بود که کتاب بخوانم؛ کتابهایِ عزیز نسین، صادق هدایت و کتابهایی که جای دیگر پیدا نمی‌کردم. کیهان بچه ها، مجله های قبل از انقلاب و کتاب‌هایی که آقاجان برایم می‌آورد با این کتابها خیلی فرق داشتند. مادرِ محمد چیزِ زیادی نمی‌گفت که من این تفاوت‌ها را دریابم. باید سالها می گذشت تا متوجه شوم که چرا خواهرزاده‌هایِ مادرِ محمد به خاطر داشتن شب‌نامه‌ها و کتاب‌هایِ داخلِ انباری مجبور به تَرکِ کشور شدند.

باید بزرگ می‌شدم و از دهه‌ی شصت، فاصله‌ی تاریخی و جغرافیایی می‌گرفتم تا موقع عید، هزاران کیلومتر دورتر از زادگاهم به یاد نوستالژی کودکانه‌ی عید در دهه‌ی شصت بیفتم. حالا بهار ۱۳۹۶ هجری خورشیدی، پیام‌های معمارانِ انقلابِ اسلامی و مخالفانِ آن را در فضایِ مجازی لابلایِ لینک‌هایِ تلویزیون یا یوتیوب یا پخش زنده‌ی فیسبوک می‌توان گوش داد.

هنوز جوّ عدمِ اعتمادی بین ایرانی‌ها در سراسر دنیا حکمفرماست، هنوز با وجود آزادی‌هایِ دنیایِ غرب برای بیش از هفت میلیون ایرانیِ خارج از کشور، حسِ خفقانِ آن سال‌ها مانع از پیوستن‌شان به همدیگر می‌شود و هنوز دیکتاتوریِ انقلابِ اسلامی مثلِ یک رشته‌ی نامریی به هر ایرانی چسبیده است. ولی تنها چیزی که عوض شده، امید به رفتنِ زمستانِ دیکتاتوری از ایران و جایگزین شدنِ بهارِ آزادی‌ست. «بهار آمد تو هم با او بیامیز»!

Advertisements