Featured

First blog post

This is the post excerpt.

Advertisements

Hello everybody. I am a freelancer and write in English and mostly in Persian about the middle east and specifically about Iran. I created this blog to share my articles which mostly being published in think tank:”Tahlil Rooz” located in the U.S.

post

سیزده را همه عالم بدرند

منصوره ناصرچیان

سیزده را همه عالَم بِدَرَند!

انگار همین دیروز بود، کودکی پشت غبارِ زمان، حس خوب لمس اسکناسِ نو از لای کتاب، شوق کودکانه از پوشیدن پیراهن چین دارِ دست دوز و یک بغل محبتِ ناب از پدر و مادر. روزهای عید مثل برق و باد میگذشت و جای خود را به گردش طبیعت؛ سیزده بِدَر میداد.
زود باشید بچه ها، سیزده بدر را کنار رودخانه میرویم.
بوی دلچسب کُتلت، سبزی پلو و ماهیِ حلوا سیاهِ سرخ شده، تمام خانه را میگرفت. کاهوی شسته شده، سکنجبینِ خانگی در شیشه گردن باریک و سبزه گندمی که حسابی قَد کشیده بود، همه با ما به سیزده بِدَر میآمدند.
برداشتن پتوی سربازی، زیر انداز شطرنجی، چند متکا، ظروف غذا، قاشق و چنگال در سبد پلاستیکی مشبک، چراغ گاز نارنجیِ پیک نیک و توپ پلاستیکی راه راه برای بازی وسطی، را یکی یکی پشت صندوق عقبِ پیکانِ خاکستریِ مدل قدیمی میگذاشتیم. در خنکای صبح به جاده میزدیم.
پیکانهای رنگارنگ و گاهگاهی ژیان های قدیمی با سبزه های از حال رفته روی سقفشان، جاده را رنگی از رنگین کمان میزدند. بعضیها بوق بوق میکردند، انگار کاروانِ ماشینِ عروس بود.
آنقدر ذوق داشتم که نه به جنگی که دور و بَرَم بود، فکر میکردم و نه به انقلابی که کودکی و نوجوانیم را گرفت.
کودک در هر شرایطی دوست دارد در دنیای کودکانه اش بماند و تخیلش را پرواز بدهد تا دور دستها، آنجا که هیچ بزرگسالی جنگ نمیآفریند و هیچ سیاستمداری، کشورش را ویران نمیکند.
من هم کودکی بودم مثل میلیونها کودک ایرانی که علیرغم انقلاب و جنگ تصور میکرد که زندگی عادی همینی هست که ما داریم. نسل ما نسل هیجانات کاذب بودِ، هیجان شنیدنِ آژیر قرمز، هیجانِ پر از وحشتِ دیدنِ گشت های ارشاد و جاده ای!
همه در پیکان مثل کنسرو ساردین نشسته بودیم و من ساکت، کنار پنجره با کوهها؛ ده بیست سی چهل بازی میکردم.
نوارِ آهنگ در ضبط صوتِ ماشین برای خودش آهنگ شهرام شب پره را میخواند: “میتونی منو فراموش کنی شعله زندگیمو خاموش کنی”
با نزدیک شدن به پلیس راه، نفسها در سینه حبس میشد که مبادا نوارهای موسیقی دیده شود و تمام سیزده بِدَرِمان را همانجا بِدَر کنند. از چند کیلومتری، ضبط خاموش میشد و رادیوی خِرخِری آهنگهای انقلابی از بچه های آباده میخواند: “مادر برام قصه بوگو دل تَنگِ تَوَنگه”
با کمی دور شدن از پلیس راه دوباره ضبط صوت با یک پَسِ گردنی روشن میشد و شهره صولتی از سرزمین فرشتگان؛ لُس آنجلس شروع به خواندن میکرد:” کسی که شد اسیرِت از تو جدا نمیشه”
عادی شده بود اینهمه هیجان و استرس مثلِ دستگیری کل خانواده برای نوار “غیر مجازِ”ضبط صوت. تصور کنید انقلاب و جنگ عادی میشود حتما اثرات مهلک آنها هم عادی میشوند و میروند زیر پوست آدمها تا با آنها رشد کنند و بعد از سالها قِی کنند به روی صفحه تاریخ، وقتی جغرافیا را هزاران کیلومتر پشت سر گذاشته اند.
وقتی تمام هیجاناتِ جاده ای را پشت سر گذاشتیم، کنار رودخانه خروشان رسیدیم، جای سوزن انداختن نبود. بین دو درخت زیر انداز را پهن کردیم، صدای شهرام شب پره، شهره، فتانه و خواننده های لس آنجلسی دیگر در فضا قاطی شده بود. انگار مردم زیباییهای طبیعت را نمیدیدند و فقط گوششان لَک زده بود برای شنیدن موسیقی های “غیر مجاز”
تمام آیینهایی که در خانه انجام میدادیم، مثل غذا خوردن، چرت بعد از ظهر، کمی بازی در طبیعت را طبق روتین خانه انجام دادیم و تنها فرقش این بود که طبیعت را مثل خانه خود نداانستیم و آشغالهایمان را سپردیم به آب و زمین.
خیلی زود شروع کردیم به مَسخ شدن از همان ابتدای انقلاب، کمی زمان جنگ، مهربانتر بودیم باهم و مبتوانستیم برای هم لبخند بزنیم و دلیل بر سادگیمان نبود ولی رفته رفته مّسخ شدیم. از طبیعت شروع کردیم و دِقِ دلمان را بر سر طبیعت خالی کردیم.
ما شدیم سیزده ای که از همه عالم بِدَر شد.

کتاب برقزدگی

منصوره ناصرچیان/۲۰۱۷

کتابِ «برق زدگی» از مَلالِ آلِ عبا

حال که این مقال را به رشتهی تحریر در میآورم با چراغ زنبوری در شبی نیک تاریک، مشغولِ قلمزدن یا
همانا کیبردزدن میباشم، چون با برق کاملا مخالفم و تصور میکنم همانا برق؛ عامل بدبختی ما شده و
نگذاشته که پیشرفت کنیم. مثلا در نظر بگیرید که ما آسیاب بادی داشتیم در اورازان و گندمهایمان را در
آن آرد میکردیم و نان را در تنور ذغالی میپختیم و کلی صفا میکردیم ما نیازی به تکنولوژی برق نداشتیم
اصلا.

این رشتهی روشنفکرانه را تقدیم میکنم به ضعیفه و صبیه که باید زیر نورِ لپ تاپ در آشپزخانه پلو و
قورمهسبزیِ نذری برای من درست میکردند با ادعیهجاتِ مخصوص تا من از نردبانِ روشنفکری بالا بروم
و در ملکوتِ ادبیات جای گیرم برق زدگی که می گویم هم چون حناق و اگر به مذاقتان خوشآیند نیست،
بگوییم هم چون صاعقهزدگی یا برق گرفتگی؛ اما نه، دستِ زیاد (بالعکسِ دست کم) چیزیست در حدود
مارزدگی. به هر روی از یک بیماری صعبالعلاج میگویم که نباید به دام آن افتاد و باید به صدر اسلام
بازگشت و شِعبِ ابی طالب را به یاد آورد تا اگر دست داد، بجوییم راه علاجش را. برق ما را به دو بلوک
تقسیم کرد؛ بلوک برق دوستان و بلوکِ عاشقانِ شمع. دسته اول رفتند و تلفن اختراع کردند و دنیا را به فحشا
کشیدند که چه بشود؟ که دختر و پسر، بام تا شام بنشینند و با هم حرفهای برقزده بزنند و کِرکِرهی ازدواج
شرعی را بکشند پایین و حتی به صیغه هم محل نگذارند؟

سینما کشف کردند که پسرانِ مکتب رفتهی ما سر کوچه بنشینند و به دخترانِ باکِره متلکهایی از این دست
بگویند: عروس نَنَم نمیشی؟ یا مثل خروسِ «لاری»؛ عارفانه به سر و کله هم بپرند و بگویند که ژنِ ما
برترست برای بدست آوردن دختر خوشگلِ دماغ عمل کرده، لب پروتزی، ابرو تاتو کرده و کلا همه چیز
تمامِ کدخدا که جهازش، چشم تمامِ مردمِ آبادی را بابا قوری در میآورد.

ما حاجتی به کامپیوترِ غربی یا ترجمهی آن؛ رایانه وطنی نداشتیم چرا که چرتکه بود به جای ماشین حساب
و همچنین دانشمندان فکوری که در همه زمینهها فِکارت داشتند و علمشان، علمِ لَدُنی بود و نیازی به دانشگاه
رفتن و این قرتی بازیها نداشتند در چندین سدهی پیش.
من خودم الان زیر تبلتم، شمع روشن کردهام که از برق، این پدیدهی استعماری استفاده نکنم. مگر ما حمامِ
شیخ بهایی نداشتیم که با شمعی اسرارآمیز سالها روشن بود و نیازی به آبگرمکن برقی نداشت؟ ما کم
تکنولوژی شمعی نداریم. حتی خانههایی در روستاهای کویری دیدم که یخچال نفتی داشتند. مگر کم نفت
داریم که بخواهیم از برق استفاده کنیم؟ هرچند من، شاپرکوار به دورِ شمع میگردم ولی از نفت هم غافل
نیستم. مگر ما آیت ا… کاشانی نداشتیم که نفت را اختراع کرد؟ مگر ما آیت ا… میرزا شیرازی نداشتیم که با
کله خری، دو پایش را در یک نعلین کرد و فتوا بر علیه قرارداد ناصرالدین شاه با تالبوت داد؟ «الیوم
استعمال توتون و تنباكو بای نحو كان در حكم محاربه با امام زمان عجلاالله تعالی فرجه است.» مگر ما
خودمان، تریاکِ وطنی بدون کوپن نداریم که خدا آنرا آزاد کرد؟ مگر ما قلیان نداریم که آنرا به بلوکِ برق
زد، اعزام به خارج کردیم؟ میخواهم بدانم که ما چه چیزمان از بلوکِ برق زده کمترست که بخواهیم
تکنولوژی برقی آنها را بیاوریم اینجا که چه بشود؟ هِی ادیسون، ادیسون می کنند.

ما رازی را داریم که باریتعالی از او راضی باشد که بساط عرقِ سگی ما را جور کرده مزهی آن هم از
رفسنجان، زادگاهِ ناپدری دموکراسی از نوع نفتیش میآوریم؛ پستهی رفسنجان.
ما در دنیای تشیع، دکتر علفیهای زیادی داریم که توصیههای پزشکی به ما کردهاند که اصلا تکنولوژی و
برق را در جیبشان میگذارند و دَلَنگ و دَلَنگ میکنند. مگر شما کجای دنیا سراغ دارید که چای نباتِ
وطنی داشته باشند؟ معجونی که مرده را زنده میکند و شکم رَوِش را به آنی علاج میکند.
ما بلوکِ عاشقانِ شمع تا میتوانیم باید در صدرِ اسلام بمانیم و به تکنولوژی برقزده مقاومت نشان دهیم. آیا
در کربلا مگر برق بود؟ آب هم تازه نبود، هرچند فرات را داشتند. مگر ما کم قیمه نذری داریم به برکتِ
صحرایِ کربلا؟ که حتی آنرا به صورتِ خیمههایی با قیمه نذری به کانادا، اعزام به خارج کردهایم.
ما عاشقانِ شمعی در بلادِ کفر به صورت بورسیه فرستادهایم که به ترامپ فحش بدهند و بر تورودو و اهلش
صلوات بفرستند و هِی به روحانی رای بدهند. ما تا این گنجینهها را داریم، برق میخواهیم چه کنیم؟ در
پایان، اندیشمندانِ برقزده را میبینم که یکی یکی به صدر اسلام ایمان میآورند و تکنولوژی برق را هم از
آنجا کشف کردند و کیبورد خود را مطهر میکنم به شقالقمر و چهرهی نورانی امام سیزدهم خمینی در
نیمهی ماه! اگر تاریخها کمی با هم، همخوانی ندارد، چون چراغِ زنبوری پِت پِت میکرد و چشمم خوب
نمیدید. جبران میکنم در کتابتی دیگر.
مرگ بر برق، این استعمار پیر بیدندانِ سپید موی! درود بر شمع و ذغال خوب!

پیروزی ترامپ و واکنشهای مختلف بین ایرانیان

نوامبر ۹، ۲۰۱۶

منصوره ناصرچیان/ نویسنده تحلیل روز
پیروزی دونالد ترامپ و انعکاس آن بین ایرانیانِ مخالف و موافق!
دونالد ترامپ یک بیزینسمن۷۰ سالهٔ موفق که توانسته امپراطوریِ تجاری برای خود در قلب آمریکا بوجود بیاورد، روز ۲۰ ژانویه ۲۰۱۷ به عنوان چهل و پنجمین رئیس جمهور آمریکا بطور رسمی آغاز به کار خواهد کرد. او از طرف خانوادهٔ پدری از مهاجرین آلمانی و از طرف خانواده مادری از مهاجرین ایرلندی می باشد. همسر اول او از جمهوری چِک و همسر سوم او، ملینا ترامپ از کشور اسلوونی می باشد. این سابقه مهاجرتی خود و همسر سابق و کنونیشِ نشان می دهد که سیاستهای کارزار انتخاباتیش بر علیه مهاجرین غیر قانونی و تغییر سیاست پذیرش پناهندگان ناشی از نفرت او نسبت به مهاجرین و پناهندگان نمی باشد بلکه یک استراتژی نسبتا جدید و بحث بر انگیز برای جلب توجه عمومی  بوده است تا نامش بیشتر بر سر زبانها بیفتد و تودهٔ رای دهنده شانس بهتری برای برگزیده شدن به خاطر متفاوت بودن به او بدهند. 
با نگاه کردن به کارنامهٔ هشت ساله اوباما به عنوان نخستین رئیس جمهور سیاه پوستِ آمریکایی که در ژانویه ۲۰۰۹ جانشین جورج  بوش شد، شاید بتوان علتِ ظهور یک بیزینسمن بعنوان سیاستمدار در کارزار بسیار پیچیده اخیرِ انتخاباتی آمریکا را بهتر دَرک کرد. چند ماه بعد از ریاست جمهوریِ اوباما، جایزه صلح نوبل به او اِهدا می شود که یکی از مناسبات اعطای این جایزه؛ ایجادِ «فضایِ جدید» روابط بین الملل بخصوص در دنیای مسلمانان ذکر شده است. سیاست خارجه مماشات گرانهٔ اوباما با جمهوری اسلامی ایران باعث بسیاری از نا آرامیها در منطقه مسلمان نشین خاور میانه شده  که دنیای غرب نیز از عواقبِ آن مثلِ بحران پناهندگان و حملاتِ تروریستی به دور نمانده است.
جنگ سوریه کم کم وارد ششمین سال خود می شود در حالیکه اوباما به جای میانجیگری و خاتمه جنگ، در سال ۲۰۱۴ از جمهوری اسلامی دعوت کرد که برای جنگ با داعش در کنار آمریکا قرار گیرد و این قضیه بیشتر به یک تناقض شبیه بوده تا یک سیاست. جمهوری اسلامی یکی از بزرگترین تروریستهای حاضر در خاورمیانه و تقویت کننده آنهاست و همدستی او با بشار اسد برای نابودی مردم سوریه و خود را  «مدافعانِ حَرَم» خطاب کردن در ادبیاتِ پروپاگاندای رسانه هایِ موافقِ خود، دنباله همان تناقض آشکارِ «فضایِ جدیدِِ» گفتمان با دنیای مسلمانان توسط اوباما می باشد. در حالیکه جمعیت مسلمانانِ آمریکا کمتر از یک در صد می باشد، اوباما با سیاستهای خارجی مماشات گرایانه نخواسته حتی حملاتِ تروریستی که بعضی از آنها از طرفِ اسلام گرایانِ افراطی بوده را به حسابِ مسلمانان بگذارد چون جایزه صلح نوبلش را زیر سوال می بَرَد. 
حالا از دلِ چنین تناقاضات مماشات گرایانه سیاست خارجی و پاره ای اشتباهاتِ سیاست داخلیِ اوباما، فردی ناشناخته در دنیای سیاست به نام دونالد ترامپ روی کار می آید که در ابتدای کارزارِ انتخاباتی جدی گرفته نمی شود ولی از آنجائیکه او مردیست شدیدا رقابتی و با هیچ مانعی خود را کنار نمی کِشد، به سیاستهای بحث برانگیز و جنجالی برای برنده شدن دست می زند. کمپینِ هیلاری کلینتون در برابر دونالد ترامپ تبدیل می شود به استراتژی قدیمی حمله به شخصیت یکدیگر در عوض مسئول بودن در قِبالِ سیاستهای خود. هیلاری کلینتون با دریافت ۱٫۳ بیلیون دلار از کمپینش بیشترین تلاش برای به افتضاح کشیدن رقیبش می کند و ترامپ که تقریبا نصف این بودجه یعنی ۷۹۵ میلیون دلار را بدست آورده از لحاظ تجاری زیاد به صرفه نمی بیند که به همان شدت تبلیغات بر علیه هیلاری کلینتون کند ولی در بحثهای انتخاباتی هردو در زمینه تخریب شخصیتی از هم کَم نمیاورند.
نه هیلاری کلینتون سیاستمدارِ کهنه کارِ مُنَزه از اشتباهات سیاسی می باشد و نه دونالد ترامپ یک سیاستمدار جدیدِ با پرونده ای پر از موفقیتهایِ  بدونِ مشکل به حساب می آید. حالا با تمام این تفاسیر، ترامپ برنده نهایی شده است و مردم آمریکا با تمام موافقتها و مخالفتهایشان بر سر این دو شخصیت از دو حزب متفاوت کم کم از تب و تابِ انتخاباتی و احساسی بودن، بیرون می آیند و رئیس جمهور جدید را با همه کاستیهایش می پذیرند و از او توقع دارند که آینده خوبی را برایشان رقم بزند در حالیکه چشم هایشان به روی عملکرد او و اعضای دولتش باز خواهد بود. در حالیکه ایرانیان به این زودیها از نتیجه انتخاباتِ آمریکا گذر نمی کنند. در طیِ هشت سال دوره ریاست جمهوریِ اوباما که با جریاناتِ جنبش مردمیِ ژوئن ۲۰۰۹ همزمان شد، بعضی ایرانیان به اوباما دخیل می بستند تا جمهوری اسلامی را برایشان سرنگون کند. حالا با روی کار آمدنِ ترامپ، چشم عده ای دیگر از ایرانیان به اوست برای کار تمام نشده اوباما! 
این انفعالِاتِ اپیدمیکی بین ایرانیان و توقعات بسیار بالا داشتن از دیگران برای انجامِ کارِ خودشان ظاهرا تمامی ندارد. حالا در این وسط طرفدارانِ جمهوری اسلامی نیز، شعار بین بد و بدتر را عَلَم کرده و انتخابات آمریکا را با جمهوری اسلامی موازی سازی کرده اند و آنرا کاملا شبیه می دانند، حال آنکه ساختار جمهوری اسلامی یک دیکتاتوری-مذهبی بر اساس اصل ولایت فقیه می باشد و اصلا انتخابات در آن معنایی ندارد چون این رهبریست که تعیبن کننده تمام امور مملکت می باشد و بالعکس، آمریکا برپایه دموکراسی بنا شده و با رای عمومی یک رئیس جمهور سر کار می آید. حالا خوب یا بد بودن شخصیتِ رئیس جمهور در یک سیستم دموکراسی نمی تواند بطرز شدیدی پایه های سکولاریزم را بلرزاند چون یک بروکراسی در پشت سر آنست که اجازه تخلف به او را نمی دهد. ترامپ مثل رئیس جمهورهای پیشین آمریکا باید برای منافع ملی کشور خود راهکارهای مثبتی ارائه دهد ولی نه لزوما برای سیاست خارجیش بخصوص در مورد خاورمیانه مگر در امتداد منافع ملی آمریکا باشد.
حالا گُسلی که بین ایرانیان چه داخل و چه خارج از کشور بر سر براندازی بوده با انتخاب ترامپ عمیق تر می شود چون عده ای ترامپ را جنگ افروز اعلام می کنند و اورا باعث و بانی «جنگِ جهانی سوم» می خوانند، در حالیکه نزدیک به یک دهه خاور میانه در آتش و خون دارد می سوزد. عده ای نیز بر عکس او را عاملی برای برهم زدن توافق اتمی می بینند که ممکنست جمهوری اسلامی را به انزوا بکشاند. مردم ایران باید ازانفعال سیاسی بیرون بیایند و از فرهنگِ ایده آلیستی و آرمان خواهی به واقعیتگرایی متوسل شوند تا خود را تافته جدا بافته ای ندانند که رئیس جمهور آمریکا را رئیس جمهور ایران تصور کنند تا مشکلاتشان را حل کند.

معصومه معصومه است! کتابی از دکتر بعد از این؛ ولی شربتعلی 

معصومه معصومه است! کتابی از دکتر بعد از این؛ ولی شربتعلی

سخنی با خواننده‌ای که آثارِ بنده‌ی نامقدس را مقدس می‌پندارد!

آنچه در آنجا می‌خوانید، سخنرانیِ بنده‌ی کمترین می‌باشد در حسینیه‌ی ناشاد، جایی که وصیت کردم دفنم کنند ولی سر از حرم زینب کبری ظاهرا درآوردم. ابتدا خواستم گزارشی بدهم از تحقیقاتِ پرفسورِ کم‌اندیشِ دینی؛ مِستِر چستر فیلد که به اختصار او را «چُسِ فیل» می‌خوانند، درباره‌ی شخصیتِ پیچیده و غامِضِ حضرتِ اجلِ معلق؛ معصومه ابتکار، و به خصوص اثر عمیق و انقلابیِ بالا رفتنش از سفارتِ آمریکا و تحولات چین‌دار و دامنه‌دارش در تاریخِ اسلامِ سیاسی، اختصاصا برای دانشجوهایِ کله پوکَم، ببخشید کَم‌اندیشِ شستشوی مغزی شده‌ام.
زنانی که در قالب‌های سنتیِ فرصت‌طلبیِ حوزویِ قمی مانده‌اند به حضرت معصومه ابتکار اقتدا می‌کنند و زنانی که قالب‌هایِ شیرینی‌سازی جدید از بِلادِ کفریه را پذیرفته‌اند، سخت است که چنین الگویی را به آنها بِچپانی.

پاره‌ای از زنانِ ما دربِدَر به دنبالِ الگوهای خیاطی، الگویِ مدلِ مو، الگویِ از کجا لبت را قلوه‌ای کردی، می‌گردند. آنهایی که خود در راس مملکتِ امام زمانند یا آقای‌شان بر سرِ سفره انقلاب، چهار زانو نشسته و بلند نمی‌شود به دنبالِ الگوبرداری از حضرتِ معصومه ابتکارند که چگونه با میلیاردها دلار پولِ خزانه مملکت بتوانند با دندان‌هایی زرد و لباس‌هایی اتو نکرده و چادری شلخته خودشان را فقیر جلوه دهند و فرزندانِ خِرس سال‌شان را به بِلادِ غرب بفرستند تا از شعائر انقلابی-شیعوی ما دفاع کنند. در بِلادِ کُفر، فرزندانِ افرادی امثالِ حضرت معصومه (نیلوفر سابق) گندشان را در نمی‌آورند که مادرشان مثل مِیمان (میمونِ سابق) از دیوار سفارتِ آمریکا بالا رفته، بَل خودشان را داعیه‌دار فعال حقوق بشر جا می‌زنند و از تمدنِ کورش داد سخن می‌زنند.
خواستم به توصیفِ تحلیلی از شخصیتِ مخربِ محیط زیست اکتفا کنم. دیدم که روشنفکرانِ ما چیز زیادی از این بانویِ فرصت‌طلب نمی دانند. ناچار کوشیدم که چند واحدِ جبرانی در کنفرانس بچپانم.
«معصومه، معصومه است»
در شبی چنین نیک تاریک منِ تاریک‌اندیش قرار نبود برنامه‌ای برای شستشوی مغزی داشته باشم ولی تاثیر عظیمِ کار مثلا تحقیقی پرفسور چُسِ فیل مرا بر آن داشت که تاثیر افرادِ واپس‌گرایی چون حضرت معصومه ( نیلوفرِ سابق) را در عقب رفتنِ زنان با دنده عقب تاریخی با سرعتِ نور به عرض‌تان برسانم. شما به همسر من نگاه نکنید که از لچک و چادر گریزان بود و آنهایی که سعی می‌کنند این مطلب را در چشم و چارِ ما بکنند، کور خوانده‌اند. من خودم پایه‌های تناقض و دورویی را بدعت گذاشتم و متاسفانه نگذاشتند که حاصلِ شجره‌ی شستشوی مغزیم را در پیروزی مفتضحانه انقلاب اسلامی ببینم و به نظرم جوری سرم را زیر آب کردند چون ماموریتِ شستشوی مغزیم تمام شده بود و باید از من شهیدی ماندگار و دهن پرکن می‌ساختند که ساختند و بتِ روشنفکران اسلامی شوم اولین مدافع حرم!
بگذریم، برویم سرِ حضرت معصومه (نیلوفر سابق) که با کمکِ همسرش هاشمی که اصلا ربطی به هاشمی رفسنجانی ندارد به اسمِ محیطِ زیست و حمایت از طبیعت، آنقدر حیوانات در معرض انقراض را شکار کرد و پول پارو کرد و آنقدر منابع آبی را خشکاند که بعد از این بانوی خشکاندن سه عالم هیچ تک یاخته‌ای را نمی‌توان یافت که چنین محیط زیست را به نابودی کشانده باشد.  خواستم ۱۳۵ گیگابایت یا صفحه در وصف این بانوی خشکاندنِ سه عالم بگویم ولی ترجیح دادم آنرا در سه کیلوبایت بچپانم.
نمی دانم از او چه بگویم؟ چه گونه بگویم که یک زن می‌تواند اینقدر یک مملکت را به کمک اعضای کابینه آشپزخانه بخشکاند به حکمِ فرصت‌طلبی‌ها و جاه‌طلبی‌های بی‌پایانش!

سالهاست که در وصف بانو مریلین مونرو می‌گویند ولی این کجا و آن کجا؟

خواستم بگویم حضرت معصومه زن هاشمی‌ست.

دیدم که حضرت معصومه نیست.

خواستم بگویم حضرت معصومه مادرِ پسری در آمریکاست. 

دیدم که حضرت معصومه نیست. 

خواستم که خزعبلات دیگر بگویم، دیدم وقت تمام است و باید مقال را به پایان برسانم و از شما بخواهم راجع حضرت معصومه (نیلوفر سابق) گوگل کنید تا مثل بهداشت کار دهان و دندان، دهانتان سرویس شود.
Author: منصوره ناصرچیان

Created: 08/16/2017

Updated:

Category: سیاسی

Tags: شریعتی

1.52K

خَسی در سیخات با مَلالِ آلِ عبا

خَسی در سیخات با مَلالِ آلِ عَبا

این مقال را تقدیم می‌کنم به تمامِ عاشقانِ سیخِ کباب که حاضرند فرسنگ‌ها راه بروند و کبابِ سیخ شده با گوجه اضافه نوش جان کنند، هر چند در خانه استیجاریِ مکعبی باریتعالی باشد. حدیس(از مصدر حدس زدن) داریم که شبهِ عِلم را بجو، هر چند در کُرّاتِ دیگر باشد تا خرخره در خرافات فرو روی و نیاز به تعقل نداشته باشی!
ساعتِ پنج صبح برای نمازِ صبح بیدار شدم و چوب در آستینِ اهالی خانه کردم که بلند شوند و دست نماز بگیرند و برای فریضه‌ی نماز خود را آماده کنند. هر کدام از اهل بیت، زیرِ لفظی فحشی حواله‌مان می‌کردند و با اَخم و تَخم به سمتِ مَبال رهسپار می‌شدند تا وضو بگیرند. اِنگار برای من نماز می‌خوانند که اینقدر غرغر می کنند! به سمتِ فرودگاهِ مهرآباد بعد از نمازِ پُر مِنَت راه افتادیم. طیاره برای‌مان غذایِ غصبیِ غیر حلال آورد و ما که فکر می‌کردیم همه هم طیاره‌ای‌ها از مَحارم‌مان می‌باشند با غُرغُر، غذا را به سَق کشیدیم و طلبِ حلالیت از هم نمودیم چون تکه‌ای از گوشتِ خوکِ حلال در آن هویدا بود.
طیاره در خانه‌ی استیجاریِ مکعب‌الشکلِ باریتعالی فرود آمد و ما باید برای حَظِ بَصر از سیخاتِ کباب به هتلی می‌رفتیم که وُدکا سِرو می‌کردند و ما موقع چرخیدن به دورِ خانه استیجاریِ باریتعالی چنان مدهوش بودیم و در عالمِ خلسه که ساقیِ وُدکا، چندتا چندتا از جلوی چشممان رژه می‌رفتند و به عشقِ بویِ سیخات کباب دور می‌زدیم تا زودتر به هتلی با مَبالِ طلا برویم.
تمام قسمت هیجان انگیزِ سفرمان، هتل و اُبهتش به همراهِ ساقیانِ نازک بدنِ حوری وَش بود که وُدکا را در پیاله های طلا به ما می‌دادند. خانم والده و صبیه‌ها بیشتر ترجیح می‌دادند که به بازار بروند و طاقه‌طاقه چادری سیاهِ مجلسی (البته مجلسِ با موگرینی) برای سبزبختی بخرند.
از رَمیِ جمَرات با تیرکمان به سمتِ اِبلیس رفتیم تا چندتا چندتا سنگ به سمتِ شیطان رجیم بزنیم. عده‌ای فَلاخن آورده بودند و خانواده‌ای قابلمه‌ی نذری پر از سنگ به همراه داشتند. آشفته بازاری بود. تیرکمان را که به دست گرفتم به یاد تمام گنجشکانِ بی‌بال و تک‌چشمی محل افتادم که هیچکدام از دستم در امان نبودند ولی اینجا فضایِ معنویش قدرتِ نشانه گیریم را صدچندان کرده بود و می‌خواستم چشم و چارِ ابلیس را در بیاورم. حاجی بازاری‌هایی با شکم‌هایِ بادآورده بودند که پول می‌دادند تا من برایشان با تیرکمان سنگ بزنم. چند روضه‌خوان هم که اهلِ کار کردن و عرق ریختن نبودند، وسط جمعیت دوری زدند تا خودی نشان بدهند و یواشکی به سمتِ هتل‌های‌شان رفتند.
باری در هتل، ساک‌هایِ شطرنجیِ خانم والده و صبیه‌ها لبریز از کادوهایِ متبرک شده بود به همراهِ ظرف‌هایِ غذایِ طیاره که می‌خواستند به عنوانِ چشم کورکنی به زنانِ همسایه نشان دهند. صبیه‌ها از وسایلِ برقی مارک‌دار چندتا چندتا برای جهیزیه خریده بودند که بلکه بواسطه‌ی جهازِ مارک‌دارِ خارجی بتوانند با یکی از آقازاده ها ازدواج کنند.
الان در شبستان نشسته‌ام و دارم کیبرد می‌زنم تا خاطراتِ این سفرِ معنوی را برای‌تان بنویسم. آهان، یادم آمد از روز قربانی کردن برای‌تان بگویم که سلاخ خانه‌ای بود آنجا. صبیه‌ها که به تازگی یوگا انجام می‌دهند و گیاه‌خوار شده‌اند، چون مُدست، هر کدام بوقلمون سفارش دادند برای قربانی چون در فیلم‌هایِ خارجی دیده بودند که برای اعیادِ مسیحی، بوقلمون شکم پُر سرو می‌شود. آنها گوشت گوسفند در خورش‌ها و کباب را یواشکی می‌خورند و برای باباقوری کردن چشم دختران مشهدی حسن فریدون، بوقلمون شکم پر هم درست می‌کنند تا از قافله تمدن عقب نمانند. به هرجهت سفرم از روی کنجکاوی و به عشق سیخاتِ کباب و گوجه اضافه به همراهِ وُدکا بود و تمام خار و خس های راه را بر جان خریدم.
تا ۱۴۰۰ با روحانی، محله‌ی پاستور، الان به گدا منزل رسیده‌ایم، ایران یکپارچه خشکسالی شده و هنوز مردم سودایِ خسی در سیخات دارند تا سفر معنوی کنند و با ساک‌های شطرنجی پر از طاقه‌های چادری و وسایل برقی مارک‌دارِ خارجی برای خوشبختی صبیه‌های‌شان به آنجا بروند. خانم والده بعد از این سفرِ روحانی به من می‌گوید: «برای خودت، پدرسوخته‌تر شده‌ای.»
Author: منصوره ناصرچیان

Created: 08/13/2017

Updated:

Category: سیاسی

Tags: سیخ کباب

1.52K

برای تغییر رژیم باید از بازنشستگانِ سیاسی گذر کرد

برای تغییر رژیم باید از بازنشستگانِ سیاسی گذر کرد!

بسیاری از افرادی که وابسته به گروه‌های انقلابی بودند و همچنین منورالفکرهای مذهبی-سنتیِ مستقل که در شکل گرفتن انقلاب بنیان‌افکن نقش داشتند؛ هنوز بعد از چهار دهه راضی به دل کندن از این حرکت واپس‌گرایانه نیستند.
 مقاومت این افراد در مقابل تغییر رژیم با هیچ منطق، اخلاقیات و اصولِ انسانی قابل توجیه نیست. اکثر آنها افراد بازنشسته‌ی سیاسی می‌باشند که قطارشان در ایستگاهِ دهه‌ی اولِ انقلاب جا مانده و نتوانسته‌اند خود را با سیاستِ روزِ دنیا وفق بدهند، تو گویی که آنها از بطنِ جلال آل‌احمد یا علی شریعتی زاده شده‌اند و با کلماتِ غیر علمی و کلیشه‌ای؛ روشنفکر دینی می‌خواهند ویندوز را روی چرتکه‌های چوبی قدیمی نصب کنند. به راستی یک بازنشسته سیاسی کیست؟ بازنشسته‌ی سیاسی لزوما آدمِ مُسنی نیست که تسبیح به دست گرفته و آماده برای سفر به دنیایِ خیالی-مذهبیِ آخرت می‌باشد بلکه او آدمی‌ست که دریچه‌ی نگاهش تک بعدی‌ست و اجازه به خود نمی‌دهد که موضوعِ جدیدی برخلاف ذهنیات قدیمی‌اش یاد بگیرد، دائم حرف‌های خود را تکرار می‌کند و انتظار نتیجه متفاوت را دارد، ادبیاتش تحمیلی‌ست و از کلمات کلیشه‌ای ضد غربی و ضد امپریالیستی زیاد استفاده می‌کند، حال آنکه همین امپریالیسم سال‌هاست برایش سقفی محیا کرده، نان و بوقلمون و شرابی دارد و زندگی متوسط و گاها اعیانی و کاخ‌نشین.
 این بازنشسته‌ی سیاسی تصوراتش، هنوز متعلق به فیلم «قیصر» می‌باشد که خود را در کت و شلوار تیره با کفشِ پاشنه خوابیده و کلاه جاهلی فرض می‌کند که در کوچه پس کوچه‌های جنوبِ تهران به دنبال عرقِ سگی می‌گردد، در حالی‌که جسمش را به زور در غرب به دنبال خود می‌کشد و از زمین و زمانِ غربی انتظار دارد که او را بروی چشم‌اش بگذارند و توقعاتِ بی پایانش را اجرا کنند، حال آن‌که خودش نه با غربی‌ها می‌سازد و نه با ایرانی‌ها سرِ سازگاری دارد.
او اگر یک ایرانیِ مخالفِ رژیم ببیند، سایه‌اش را با تیر می‌زند که مبادا «جزیره ثبات» که متعلق به زمانِ شاه بود ولی او آن را تعمدا به زمانِ تاریکِ جمهوری اسلامی بسط داده؛ بی‌ثبات شود.
 مَجمعِ بازنشستگان سیاسی، سریع سرِ هر بحثی دچار هیجانِ پرخاش‌گرایانه می‌شوند و مثل آدم‌هایِ فیلمِ «قیصر» ، کافه را بهم می‌ریزند.
 آنها سال‌هاست آزادی غرب را برای خود؛ خوش می‌دارند و لحظه‌ای تصور همین مدل آزادی برای مردمِ تحتِ فشار در ایران دچار حناق‌شان می‌کند.
 جامعه‌ی ایرانی با توجه به سنتِ پدرسالاری و کهن‌سال سالاری و معضلِ رودربایستی اجازه داده که بازنشستگانِ سیاسی؛ علی‌الخصوص کهن‌سالانش در عرصه‌ی سیاسی بمانند و فتوا بدهند، آن هم از سرِ معده برای باقی ماندنِ رژیم در قالب فانتزیِ «جزیره ثبات» آنهم از نوعِ «قیصر» گونه‌اش!
 باید باتوجه به تجربه تاریخی از این افراد عبور کرد و به فکر گذر از جمهوری اسلامی بود. براندازیِ دیکتاتوری یک مسئولیتِ عظیمِ اجتماعی میباشد. 
Author: منصوره ناصرچیان

Created: 07/10/2017

Updated:

Category: سیاسی

Tags: تغییر رژیم، اپوزیسیون

«مهمانیِ خدا»، همه حُسن‌اش به میزبانیِ سفره افطارست!

در این مهمانی با «رَبّنا»یِ شجریان، مهمانان رویِ سکویِ پرتاب آماده برای شیرجه زدن به سفره افطار می‌شوند و به محض اینکه اولین کلامِ اذان خوانده شد، دست‌ها با سرعتِ عجیبی به سمتِ خرما، زولبیا یا اطعمه‌ی شیرین می‌رود و اذان تمام نشده، مسابقه‌ی دویِ دست به طرفِ دهانِ با مانع انجام می‌شود.

 سفره‌ی افطار به طرزِ عجیبی کمتر از نیم ساعت قلع و قمع می‌شود و مهمانان که از سحر، منتظرِ چنین لحظه «معنوی» بودند؛ هیچ فقیرِ گرسنه‌ای را نمی‌توانند  یاد بیاورند از بس دَرونِ شکم، اطعمه شیرین و پر چربی ذخیره کرده‌اند.

 تا نیم ساعتی باید این مهمانان در مسابقه بعدی یعنی صرفِ شام شرکت کنند. معمولا شام تشکیل شده از پلو و خورش به همراه سالاد و مخلفات و آش نذریِ همسایه است. قدرتِ بَلعِ «مهمانانِ خدا» به طرز شگفت‌انگیزی بالاست در این ماهِ مهمانی به گونه‌ای بسیاری با نیتِ قربتِ الی لاغری به این مهمانی مشرف می‌شوند اما بعداز پایان ماه متوجه می‌شوند چند کیلو هم از قبل افزایشِ وزن پیدا کرده‌اند!

 اگر فقیری به دمِ درب بیاید برای تقاضایِ ظرفی غذا، اعضای شرکت کننده در سفره‌ی «مهمانیِ خدا»، توانِ حرکت ندارند و همگی دورِ سفره‌ی افطار به طرزِ عجیبی بیهوش شده‌اند.

 ظاهرا با روزه گرفتن، قرارست مهمانانِ گرسنه به یادِ فقیران بیفتند ولی هیچ فقیری به خود اجازه نمی‌دهد حتی اگر از گرسنگی هم بمیرد، به دَمِ دربِ «مهمانانِ خدا» به خصوص آغازاده‌ها، نو کیسه‌ها، مداحانِ حکومتی، آخوندهایِ فَربِه و سلبریتی‌هایِ جمهوری اسلامی برود.

این گروه‌هایِ خوش‌نشین بعد از شام، بساطِ مَنقَل و وُدکا پهن می‌کنند و در عالّمِ «ملکوت» بسر می‌برند و توانِ همدردی با فقرا را ندارند.

 مهمانانِ خدا که چند برابرِ ماه‌هایِ غیر مهمانی در اِشکمِ خود ذخیره‌سازی می‌کنند، از شوقِ خوردنِ مجددِ پلو و خورش آن هم قبل از طلوعِ خورشید ممکن است خواب‌شان نَبَرد.

تصور کنید با چشمانِ خواب‌آلود، خوردنِ زرشک پلو و مرغ یا باقلا پلو با ماهیچه، یا پلو و خورش قورمه‌سبزی یک تلاش مضاعف در حدِ دو ماراتُن می‌خواهد ولی «مهمانانِ خدا»، برای اینکه دلِ میزبانِ محترم را نشکنند، این کارِ «پر صواب» را انجام می‌دهند.

 دوباره با شکمی که دیگر جایِ سوزن انداختن نیست به خوابی کوتاه می‌روند تا صبح شود. یک عده با یک ساعت تاخیر دولتی و دهانی عطرآگین! سر کار می‌روند و یک عده در خانه می‌خوابند تا افطار شود.

 آنهایی که به مکان‌های ِ عمومی یا سرِ کار می‌روند در عین حالی که با یک تفاخُر به آنهایی که روزه نمی‌گیرند، نگاه می‌کنند، حسِّ ترحمِ دیگران را جلب می‌کنند که دارند از گرسنگی تَلف می شوند و منت سر همه می‌گذارند به خاطرِ «ریاضتی» که متحمل شده‌اند و از قدرتِ اراده خود در برابر اِمساک در برابر غذا داد سخن می‌گویند.

عده‌ای هم در اداره، دانشگاه یا مدرسه مترصذ ّمچ‌گیریِ «جنایتکارانی» می‌باشند که به دلایلی نخواسته یا نتوانسته‌اند روزه بگیرند. در خیابان‌ها هر حرکتِ «مشکوکِ» روزه‌خواری از چشمِ «مهمانانِ خدا»ی حکومتی دور نمی‌ماند و آنهایی که قبول نکرده‌اند به این مهمانیِ اجباری بروند به اَشدِّ مجازات در ملا عام تنبیه می‌شوند، خانم‌های کارمند، دانشجو و دانش‌آموز که به دلیلِ عادتِ ماهیانه، «شایسته» ارتباط با صاحبِ مهمانی نیستند باید سوراخ سُنبه‌ای پیدا کنند و نانِ خشکی به سَق بکشند تا موردِ سرکوفت وسرزنش قرار نگیرند.

 بسیاری از مردم در این ماه تبدیل به یک فقره ستادِ امر به معروف و نهی از منکر می‌شوند و شراره‌های «دوزخ» را مثل اژدها می‌فرستند برای آنانی که به این مهمانیِ اجباری نیامده‌اند. دخترانِ نه ساله تا هیجده ساله و پسرانِ نوجوان که باید به مدرسه بروند و در این مهمانیِ اجباری شرکت کنند، شرایط‌‌‌شان از دیگر مهمانان متفاوت‌ترست.

 آن عده‌ای که روزه «کله‌گنجشکی» می‌گیرند و موردِ عفوِ خانواده قرار می‌گیرند، اگر قدرتِ بدنی برای اِمساک از غذا در کل روز را نداشته باشند، در مدرسه هم به علتِ گزارشِ هم کلاسی‌ها مجبورند یا در دستشویی چیزی بخورند یا گرسنه بمانند تا به خانه بروند.

 بدا به احوال دانش‌آموزی که بخواهد روزه‌خواری کند؛ از ملامت و شماتت تا در قعرِ «جهنم» رفتن را باید تحمل کند. هر چند نسل‌هایِ جدید با زمانِ سیاهِ مدرسه ما فرق می‌کنند ولی جو امر به معروف و نهی از منکر یک پدیده‌ی دست نخورده است از زمانِ انقلابِ اسلامی تا به امروز.

در این مهمانی، کودکانِ کار و مردم گرسنه‌ای که کل سال را غذای درست و حسابی نمی‌خورند شاید این ماه را بهتر دَرک کنند، نه از بابتِ افطاری و سحری در حدِّ دو ماراتُن بلکه به خاطر گرسنگی در طولِ روز، پس این فقرا می باشند که در این ماه احساسِ همدردی با مردمِ روزه‌دار می‌کنند نه بالعکس آن.

مهمانانِ خدا که در طولِ روز احساسِ همدردی با فقرا را شاید داشتند ولی کارِ خاصی هم برای آنها نکردند، آماده می‌شوند برای قسمتِ هیجان‌انگیزِ روزه؛ شنیدنِ ربنا تا رویِ سکویِ پرتاب به سفره‌ی افطار شیرجه بزنند. طاعتتان قبول!

Author: منصوره ناصرچیانCreated: 06/03/2017Updated:Category: اجتماعیTags: رمضان

206

https://disqus.com/embed/comments/?base=default&f=tahlil-rouz&t_i=mihmaniye-khooda&t_u=http%3A%2F%2Ftahlilrouz.com%2Findex.html%23!%2Fmihmaniye-khooda&t_e=mihmaniye-khooda&t_d=mihmaniye-khooda&t_t=mihmaniye-khooda&s_o=default#version=5877d19a2375d89d688e97a988aa8ccf